تبليغاتX
عشق تملک معشوق است

عشق تملک معشوق است

دوست داشتن تشنگی محو شدن در دوست

چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

خدایا با توئم

چرا من حق دوست داشتن هیچکسو ندارم؟

چرا همیشه یه نفر منو دوس داره تا من بش فکر می کنم از دستش میدم؟

خدایا چرا من حق دوس داشتن ندارررررررررررررررررررررررررررررررررررررررم؟

خدایا ازت گله دارم

خدایا خودت گفتی من ادمم خودت به من حق زندگی دادی حالا چرا داری حق زندگیرو ازم می گیری؟

خدایا پس چرا بهم مرگ نمیدی؟ به خدا خسته شدم دیگه تاب موندن ندارم

چرا خود کشی رو جزو گناها قرار دادی؟؟؟؟؟؟

من زندگی که هر گوششش بوی مرگ میده نمی خواااااااام

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم دی 1388ساعت 7:34 بعد از ظهر  توسط اواره...  | 

اه...

خسته شدم از همه چیز دنبال یه دوست خوبم اما پیدا نمی کنم

اصلا از همه چیز خسته شدم اصلا نه حس درس خوندنو دارم نه هیچ چیز دیگه

زندگی واسم تکراری شده

به یه تنوع احتیاج دارم

یه چیزی که همه چیزو عوض کنه

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم دی 1388ساعت 6:52 بعد از ظهر  توسط اواره...  | 

مملم به خدا فراموش نشدی اونم به این زودی...

دلم بره مملم تنگ شده ممل ۱ روز اس نزده فکر کرده من فراموشش کردم

انقد دلم براش تنگ شده انقد دلم براش تنگ شده که نگو

میخواستم امروز غروب بش زنگ بزنم مگه شد که من یه لحظه صداشو بشنوم؟

خطا طبق معمول خراب بود من صداشو نداشتم فقط خوش به حال اون شد

 که هی زنگ میزدم می گفتم الو

اون حداقل همینو شنید

من چی؟ انقد دلم براش تنگ شده که دوس دارم پیداش کنم بگیرمش بغل

فشارش بدم به هیچکس هم ندمش

دلتنگتم عزیزم دلم بره شنیدن یه لحظه صدات تنگ شده

دلم پر زده واسه اون جون گفتنای قشنگت که هیشکی به این قشنگی نمیگه

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم آذر 1388ساعت 9:17 بعد از ظهر  توسط اواره...  | 

مملم معذرت...

سلام بچه ها خوفین؟

راستش مملی پست قبلی رو خوند و خیلی ناراحت شد از دستم که چرا نظرشو گذاشتم تو وب و

یه جورایی رازشو فاش کردم

از نظر من که اونا راز نبودن ولی ازش معذرت میخوام و پست قبلی رو به این دلیل پاک می کنم

شاد باشید وپیشاپیش عیدتون رو تبریک میگم

امیدوارم همیشه دلتون شاد باشه

اینجور که بوش میاد مملی در هر صورت میخواد از من جدا شه

باشه اقا ممل اگه دلت اینو میخواد باشه

شاد باشید خداحافظ

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم آذر 1388ساعت 1:5 بعد از ظهر  توسط اواره...  | 

کمک...

سلام بچه ها امیدوارم همتون خوب باشید.من؟ نه خوب نیستم

بچه ها ! به نظر شما این که به  دلیل اینکه یه نفرو نمی تونی ببینی یا احتمال دیدنش خیلی کمه ازش جدا شی،این خیلی کار عاقلانه ایه؟

منو ممل باهم دوستیم دوتا دوست می تونن از هم دور باشن می تونن به هم نزدیک باشن

دوتا دوست خوب امکان نداره که از هم دور باشن؟

بچه ها منو ممل از هم خیلی دوریم امکان اینکه بتونیم همدیگرو ببینیم خیلی کمه ممل میگه برام سخته و به من میگه به جدایی فکر کنم اما من نمیخوام به این فکر کنم،بره منم خیلی سخته خیلی

اما من دوری رو ترجیح میدم به جدایی

ممل چند ماه دیگه بیشتر ایران نیست،درسته که بازم از هم دورتر میشیم اما من بازم میخوام با ممل باشم

دیشب که این حرفارو بم زد خیلی گریه کردم

اخه با حرفاش دلم شکست،البته باش دعوا هم کردم

فکر می کردم منو به خاطر خودم دوست داره

شاید یکی دیگه جای منو تو دلش گرفته

شایدم اصلا جایی تو دلش نداشتم

البته میدونم ممل به خاطر خودم میگه

هی میگه منطقی فکر کن منطقی فکر کن

تا وقتی احساس دارم نمیخوام منطقی فکر کنم

اصلا منطق چیه؟منطق اینه که ادما تنها بمونن جدا بشن

منطق همیشه از این چرت و پرتا میگه

بچه ها تو رو خدا دعا کنید

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم آذر 1388ساعت 11:40 قبل از ظهر  توسط اواره...  | 

مملم دوست دارم...

میدونی که خیلی خستم مملی ولی اومدم بگم دوست دارم

 اومدم بگم تو مال منی مال خودم

چه پیشم باشی چه پیشم نباشی

چه ایران باشی چه ایران نباشی

هیچوقت فراموشت نمی کنم

هزار تا بوسه برات می فرستم قربون اون جون گفتنت برم قربون اون بوس کردنات برممنحرفاااا  از پشت تلفن

مملی این حرفایی که امشب میزنی یعنی چی؟

اخه چرا اینجوری فکر می کنی؟

من نمی فهمم تو چت شده اما خودت می دونی که من اینجوریم

اما نذار فکر کنم که تو اینجوری هستی که امشب گفتی

بچه ها دعا کنید  که امشب منو ممل دعوامون نشه یا خدای نکرده باعث نشه که از هم جدا شیم

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم آذر 1388ساعت 11:6 بعد از ظهر  توسط اواره...  | 

 بچه ها مملم دیگه دوسم نداره شما میگید چیکار کنم؟

نیم ساعت پیش بش تک دادم گفت توئم خوشت میاد تک میدی؟

 دلم شکست

انقدر گریه کردم

چند روزه حس می کنم دیگه دلش پیش من نباشه

نمیدونم

+ نوشته شده در  جمعه ششم آذر 1388ساعت 5:35 بعد از ظهر  توسط اواره...  | 

مهر و شبنم...

 مث یک رویای تازه مث یک خواب قشنگ

دیدمت عاشقونه مهرت به قلب من نشست

این دل همیشه عاشق واسه اولین نگاه

 پاک و ساده من نفهمیدم چطور دل به تو بست

 

 از کجا شروع کنم از چی باید حرف بزنم

 از نگاه عاشقت هرچی بگم بازم کمه

 تو کتاب زندگیم برای اخرین لغت

 می نویسم عشق تو زلاله مثل شبنمه

 

 با کدوم غزل باید اسمتو فریاد بزنم

 چطوری بهت بگم دلم پر از صداقته

 همه شعرای من فدای خنده های تو

 خواستنت برای من یه حس بی نهایته

 

شب و بارون مهر و شبنم روی گلبرگ خیال

 حسرت از تو نوشتن تو خیابونای خیس

 از تو داشتن هرچی باشه واسه من غنیمته

 برام از دیوونه موندن زیر بارون بنویس

 

 توی این عاشق کشی تو این دیار بی کسی

 دارم احساس می کنم تنها واسه تو شاعرم

 همه ترانه هام اسیر رویاها بوده

 غیر تو خیال هیچ عاشقی نیس تو خاطرم

 

 یه روز از همین روزا دل رو به دریا می زنم 

  همه ی وجودمو به پای اسمت می ریزم

 تو همون قطره نوری که تو قلبم همیشه

 پاک و روشن مث شبنم می درخشی عزیزم

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم آذر 1388ساعت 11:34 بعد از ظهر  توسط اواره...  | 

دلم هواتو داره...

چند روزه بدجوری دلم هواتو کرده بدجوری بی قراریتو می کنم

هر روز حس می کنم بیشتر از روز قبل دوستت دارم

نمی دانم تو چه داری که مرا اینگونه مجذوب خود کرده ای

تو چه داری که دیگری ندارد؟

از کدامین سرزمین پا به عرصه ی وجودم گذاشتی؟

بهترینم ایا تو خود نیمه ی مرا گرفتی؟

یا من بودم که نیمی از وجودم را در وجودت به ودیعه گذاشتم

اکنون که این گونه در وجودم ریشه دوانده ای

چگونه روزی از تو بگذرم؟

این قطره ها چیست روی گونه ام؟

چه می گویی در وجودم؟

محمدم لحظه ای شنیدن صدایت مرا این گونه از خود بی خود کرد؟!

این تویی که لحظه ها را با من  می گذرانی؟

 یا منم که لحظه هایم را به تو هدیه کرده ام؟

این منم که این گونه بی فکر می سرایم برایت؟

وای خدایا چه کردی با من؟

من که شعر را نمی شناختم !

خدایاااااااااااا

خودم را ازم گرفتی؟ یا او را در من جا گذاشتی؟

هیچ گاه بیش از این متعجب نمانده اااااااااام

من کجا و شاعری کجا؟؟؟؟؟؟؟؟؟

محمدددددددددم !!!!!!!!!!!!!

من کجا و شاعری کجاااااااااااااااااااا؟

چه کردی با این دیوانه؟!

باورت میشه ممل؟! چند دقیقه بعد از اینکه تلفن رو قطع کردم اومدم بنویسم برات

فقط می خواستم بنویسم

بگم که خیلی دوست دارم

داشتم می نوشتم که یه دفعه شد شعر

وای چه حسی بود باورت نمیشه فلبداهه واست شعر گفتم  نفسی دیگه نفس  بغغغغغغغغغغغغغغل

این دومین بار بود که واست شعر گفتم

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم آذر 1388ساعت 7:57 بعد از ظهر  توسط اواره...  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388ساعت 6:20 بعد از ظهر  توسط اواره...  | 

مملم زندگیم

چند روزه یه ذره عوض شدی منم امروز دیگه نتونستم تحمل کنم اعصابم خیلی بهم ریخته بود حالم واقعا بد بود گوشیمو خاموش کردم.حالا که بعد از چند ساعت روشن کردم تو چرا خاموشی نفسم؟ تورو خدا گوشیتو روشن کن من دیوونه میشم.ببخشید دیگه خاموش نمی کنم.فکر می کردم حداقل اینجوری یه ذره دلت برام تنگ شه نه که تنهام بذاری...

خستم

داغونم

دلم بدجوری گرفته

روشن کن

تا دیوونم نکردی

ای خدااااااااااااااااااااااااااااااا چه کنم؟

می خواستم خاموش کنم که اروم شم

که دلت برام تنگ شه

که نگرانم شی

که دلبری کرده باشم

نه که توئم خاموش کنی اخه تو چرا خاموش کردی دیوونه؟

امیدوارم حالا وقتی روشن می کنی من خاموش نباشم

عجب هندی بازی میشه اونوقت

بیشتر از این منتظرم نذارواااااای نه تورو خدا من چند ساعت نمی تونم تحمل کنم الان فقط چند دقیقست که فهمیدم دارم دیوونه میشم

ای کاش بهت زنگ نزده بودم که بفهمم خاموشی حداقل اون موقع اروم بودم

مملللللللللللللللللللللللللللللللم

نفسسسسسسسسسسسم

زندگیییییییییییییییییییییم

عشقققققققققققققققققققققققم

اوارتم اواره

هی خدا

دیگه داره گریم می گیره ها

حالا من فکر می کردم تو اصلا نفهمیده باشی من خاموشم

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت 10:18 بعد از ظهر  توسط اواره...  | 

خیانت...

خیانت تنها این نیست كه شب را با دیگری بگذرانی … خیانت میتواند دروغ دوست داشتن باشد ! خیانت تنها این نیست كه دستت را در خفا در دست دیگری بگذاری … خیانت میتواند جاری كردن اشك بر دیدگان معصومی باشد 

 

باید امشب بروم

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم آبان 1388ساعت 10:17 بعد از ظهر  توسط اواره...  | 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 11:0 بعد از ظهر  توسط اواره...  | 

هیشکی برام مثل تو نیست...

هنوز باید بهت بگم که عاشق نگاهتم

دیوونه سادگی اون دل بی گناهتم

هنوز باید بهت بگم خیلی زیادی واسه من

عطر تورو داره هنوز دستای التماس من

وقتی نبودی نازنین جاده تا انتها نبود

با قلب مهربون من هیچ کسی اشنا نبود

وقتی نبودی غربت هم فاصله ها رو می شمرد

گلوی فریاد منو بغض ترانه می فشرد

تو اومدی از راه دور تو باغ شعرم پر زدی

تو اسمون عشق من مثل ستاره سر زدی

خون ترانه جون گرفت تو بغض جاده های خیس

پشت سرت بارون و مه با تو لطیف و دیدنی س

من با یه حس بی صدا اسمتو فریاد می زنم

که باورت بشه هنوز دربه در چشات منم

منم اسیر عشق تو همون همیشه شاعرت

اون که گذاشته زیر پا غرورشو به خاطرت

از تو حذر نمی کنم عزیزترینی واسه من

هیشکی برام مثل تو نیست اینو میگه احساس من

وابسته چشمای تو دیوونه همیشگی ت

لحظه به لحظه جون میدم فقط برای سادگی ت

منم کویر نیمه جون تویی که اسمونمی

نزدیکتر از من به خودم تو پوست و استخونمی

اگر باشی کنار من ساعت ها٫ثانیه ها جرئت موندن ندارند.

عزیز امروز برات یه شعر گفتم می خواستم بذارمش اینجا اما

 می دونستم که خیلیا درکش نمی کنن البته توی یک بیتش مونده بودم نمی دونستم چی بنویسمش.

 به خودتم نگفتم

بعد از ظهر که گوشیتو خاموش کردی از دستت ناراحت بودم  الانم باهات قهرم

+ نوشته شده در  شنبه نهم آبان 1388ساعت 0:12 قبل از ظهر  توسط اواره...  | 

ثانیه های پر طپش...

رنگ چشای نازت و ابی دریا نداره  

 غربت چشمای تورو هیشکی تو دنیا نداره

 دل اگه پابند تو شد به خاطر نگاهته  

  می خوای بری اما بدون باز یکی چشم به راهته

 خودت اینو خوب می دونی بدجوری عاشقت شدم

  تو قحطی عاطفه ها گل شقایقت شدم

             از همه کس بریدم و راهی شدم به خاطرت               

  با من بمون تنهام نذار که بی کسه مسافرت

   من می دونم که قلب تو به این جدایی راضیه

  غروب جاده ها که شد وقت خداحافظیه

   سخته ازت جدا شدن رفیق نیمه راه من

   برای اخرین دفعه دوباره لبخندی بزن

  بار سفر بستی و من دست خدا می سپارمت

  اما یه وقت یادت نره که من چقد دوس دارمت

  ثانیه های پرطپش لحظه اضطراب من

  رفتن بی دلیل تو سوال بی جواب من

  بی تو همیشه پر غمم باید که از اینجا برم 

  تو کوره راه قلب تو ببین هنوز مسافرم

  تنها نرو از پیش من هر دو غریب و بی کسیم

  هر جای دنیا که باشیم برای هم دلواپسیم

  سفر همیشه فاصله اس برای همصدا شدن

   با من بمون تو خلوتم تا انتهای شعر من

 هنوز برای زخم عشق دست منو تو مرحمه

  نگو برای ما شدن فرصتمون خیلی کمه  

محمد جونم یکی دو روزه حس می کنم باهام غریبه شدی

محمدم دلم هواتو کرده

 

الهی فدات بشم الهی قلبونت بلم نفسسسسسسسسسسسسسسسسم

+ نوشته شده در  جمعه هشتم آبان 1388ساعت 1:43 قبل از ظهر  توسط اواره...  | 

حس سپید..

  دیدنت برام یه خوابه یا یه اتفاق ساده                       

                                                 مث حس کردن گریه با یه بغض بی اراده   

تو خود یه اتفاقی توی لحظه های دیدار                      

                                                    لحظه ای که عاشقانه به خودت شدم گرفتار

خسته از این همه غربت توی این شبای ولگرد                  

                                                  ایندفعه چرخه قسمت مارو باهم اشنا کرد

من که بی صدا و بی کس زیر اوار تباهی                        

                                                     لحظه هارو می شمردم توی بهت بی پناهی

تا یکی از پشت ابرا از دل سپیده سر زد                        

                                                 به شب سیاه و خستم رنگ ابی سحر زد

یکی انگار زیر بارون واسه غربتم دعا کرد                   

                                                  اون که با نگاه گرمش منو از خودم رها کرد

حالا تو کویری کهنه این منم که خیس خیسم                  

                                               لابه لای هر ترانه دارم از تو می نویسم

تو که یک شب برهنه توی ظلمت چشاته                      

                                           یه شکوفه ی تبسم روی گلبرگ لباته

تویی که ساده ترینی مث بارون پشت شیشه                     

                                               تکیه گاه خستگیم شو نازنینم تا همیشه

یه شریک بی ریا باش برای این دل زخمی                   

                                                  این تویی که با نگاهت می تونی منو بفهمی

این منم با کوله باری پره احساس و رفاقت                   

                                                  عشقمو به پات می ریزم با یه عالمه صداقت

هنوزم عاشق ترینم با دلی همیشه ساده                      

                                                  پیشکش و ارزونی تو عشقی که خیلی زیاده

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 8:54 بعد از ظهر  توسط اواره...  | 

فصل عاشقانه...

 در این تنهایی دلگیر و مبهم                   من از تو می نویسم عاشقانه

دلم از تو شده لبریز احساس                      تو این حال و هوای بی ترانه

نمی دونم کدوم حس غریبی                       منو با دستای تو اشنا کرد

یکی انگار تو این بهت غریبی                    دل دیوونه من رو صدا کرد

صدام دل مرده ای بود سرد و ساکت              نفس های تو شد طنین اواز

تو تنهایی غزل گم کرده بودم                   بازم شد شعر من با عشقت اغاز

توکوله باری از عشق و ترانه                   من از خواب ترانه بی صداتر

رسیدی از ته دنیایی روشن                     منو بردی به خود تا مرز باور

نمی دونم اگر با من نبودی                      کدوم دست نوازش مرهمم بود

عزیزم توی این نامردمی ها                      همیشه دستای تو محرمم بود

بذار باهم باشیم تا فصل اخر                      منو تنها نذار با بی کسی ها

بمون با من تو این دنیای مسموم                  دارم می میرم از دلواپسی ها

 

از اسمان و دریا گذشتم تا رسیدم به سپیده

از کوه و جنگل گذر کردم تا رسیدم به فصل عشق

این ترانه هم در عاشقانه ترین فصل پیشکش خاطرات تو

عزیزترینم تو میگی که اگه زیاد بهم بگی دوسم داری من پررو میشم...اما

برای من همین کافیه که بدونم همیشه دوستم داری

اما من بی دریغ و بدون ترس بهت محبت می کنم

شاید روزی برسه که دیگه کنارم نباشی...هرچند که الانم کنارم نیستی...شاید روزی برسه که بیشترازاین ازم دور بشی...الان که دارم اینارو می نویسم اشک توی چشمام جمع شده...محمدم...منم دوست دارم زودتر تورو ببینم...اما وقتی اینو میگی و حرف از رفتن می زنی می ترسم از روزی که بری و این فاصله قلبهای مارو از هم جدا کنه...

نمیدونم وقتی بری هنوز از من یاد می کنی؟ وقتی برگردی باز به سراغم میای؟ 

راستی چشب مراقب خودم هستم که انفولانزای خوکی نگیرم٫نه بخاطر خودم...فقط بخاطر تو...نگران من نباش عزیزم

دوستت دارم...بیشتر از دیروز...کمتر از فردا

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 1:30 قبل از ظهر  توسط اواره...  | 

نفس جان داشت عشقم پیش همه لو می رفت...

سلام وای خیلی مضطرب و پریشونم یه پست گذاشته بودم اینجا یهو اون یکی وبمو اوردم دیدم توی اونه سریع رفتم حذفش کردم.دست و پام داره می لرزه ممل جونم.الهی فدات بشم داشت بخاطر تو ابروم پیش داداشام می رفت.همه ادرس اون وبو دارن همه اونایی که منو می شناسن. داشت ابروم می رفت. چقد امشب نوشتم خدایی. یک ساعت بیشتر بود داشتم اون مطالبو می نوشتم.فکر کنم تو الان حس کردی که مضطرب و پریشونم اخه تک انداختی.  شارژم که ندارم بت تک بزنم. چقدر دلم سوخت ولی امشب حرفم گرفته بودا ولش کن دیگه حال و حوصله دوباره نوشتنشونو ندارم اصلا یادم نیست چی نوشته بودم.

دوستت دارم

تقدیم به بهترینم...

خدایا یعنی میشه روزی برسه که تو چشمای مملم نگاه کنمو با دستای خودم این گلارو تقدیمش کنم و روی ماهشو ببوسم؟ البته این اخری رو سانسور می کنم...  نمیذارم تا این حد خوشحال بشی...

الان با ترس و لرز این پست رو ارسال می کنم می ترسم دیگه

راستی امشب نمی تونم بهت شب بخیر بگم

عیب نداره همینجا میگم تو می شنوی.شبت بخیر فدات بشم

الهی...

دورت بگردم نفسم...

اینو تا حالا بت نگفته بودم جدید بودا دقت کردی؟

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 0:8 قبل از ظهر  توسط اواره...  | 

حس بودن تو...

عشقم دلم برات تنگ شده بدون همیشه بی قرارتم...هر روز...هر ساعت...هر دقیقه...هر ثانیه...هر لحظه دلم هواتو می کنه...دوری از تو داره دیوونم می کنه...دوست دارم هر لحظه کنار تو باشم...دوست دارم عطر بودنت همیشه تو فضا باشه...

اما عطر وجودت همیشه تو فضای عشقمه

حست می کنم نفسم

اگه قلبم تند می زنه فقط بخاطر بودن توئه

امروز خوابتو دیدم داشتیم هردو از یه چیزی فرار می کردیم چند نفر دنبالمون بودن ولی خیلی دور بودن.اما ما هیچ ترسی نداشتیم.نمیدونم کی بودن اما پلیس نبودن

هر چی بود خوب بود اما تو از من جلوتر بودی من خسته شده بودم دیگه نمی تونستم بدوم تو دستمو گرفتی  و دوباره شروع کردیم به دویدن... دیگه باهم می دویدیم...

دوستت دارم با تمام وجود

+ نوشته شده در  شنبه دوم آبان 1388ساعت 2:53 بعد از ظهر  توسط اواره...  | 

هم نفسم برایم بمان همیشه...

ابریشم نگاه تو بستر ارامش من             گرمی بازوان تو بهانه خواهش من

تو قاب خیس پنجره عکس دو چشم ناز تو         در اوج بی نیازی و تو قلب من نیاز تو

           یه کهکشان محبته احساس قلب روشنت         

  برای من خیلی کمه حتی همیشه دیدنت

دیدن تو غنیمته مثل یه خواب زود گذر             چون مهربون و ساده ای نمی کنم از تو حذر

عکسای نازنین تو همیشه همراه منه             شیرین ترین رویای من لحظه با تو بودنه

             بازم یه شب کنار تو با عطر و بوی تازگی           

  می میرم و زنده میشم میرم به اوج زندگی

بعد از شبی پر حادثه کنار تو بی گفتگو              سینه به سینه اینه وار می بوسمت از روبرو

می پرسم از چشمای تو هنوز منو دوسم داری؟               یا که منم برات شدم مثل روزای تکراری

            تو با صدایی مهربون بعد از سکوت دقایقی       

       اهسته با شرم و حیا میگی هنوز که عاشقی

نگاه پر صداقتم با التماس بهت میگه                 قسم بخور تو زندگی دروغ نگیم به همدیگه

دستای گرم و نازت می گیره دستای منو                تازه می فهم تو نگات معنی دل سپردنو

منم تو اغوشت به شوق داد می زنم ای همنفس

هزار هزار دیوانه وار دوستت دارم همین و بس

+ نوشته شده در  شنبه دوم آبان 1388ساعت 2:32 بعد از ظهر  توسط اواره...  | 

عشق باشد یا نه؟

 

می گویند عشقی را داشتن و انرا از دست دادن بهتر از هرگز عشقی نداشتن است.اما من امروز به ان نتیجه رسیدم که بی عشق بودن سخت است و عاشق بودن سخت تر.

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم مهر 1388ساعت 4:14 قبل از ظهر  توسط اواره...  |